اشعار و دلنوشته های سید حامد رحمتی

اشعار و دلنوشته های سید حامد رحمتی

برای همه باباهای جانباز

آقا اجازه ؟ شعر من هست آب بابا

یادش بخیر... من ، کودکی و تاب ، بابا...

آقا اجازه ؟ درد دلهایم زیاد است

مادر نشسته گوشه ای بیتاب ، بابا

بر روی تختش ، خس خس سینه و دردی...

من هم صدایش میزنم... با...  ، باب... ، بابا...

آقا اجازه ؟ درس ها را خوب حفظم

درسی که یادم هست از خوناب ، بابا

آقا اجازه ؟ ((ش)) شبیه شیمیایی...

راهی این جنت شد از این باب ، بابا

آقا اجازه ؟ ((د)) شبیه یک دلاور

چیزی که مانده از تنش یک قاب ، بابا...

جانباز تمثال وفاداریست آقا

بهر شهادت می شود بی خواب . بابا...

زخم تنش در آسمان چون آفتاب است

شب ها همیشه می شود مهتاب . بابا...

زخمی ترین شعرم فدای تار مویش

با هر دمش دریا شود گرداب . بابا...

آقا اجازه دست هایم درد دارد

از این جریمه های سخت آب بابا...


شاعر : سید حامد رحمتی

1390

+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/25ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

هر کسی حریمی دارد...
بعضی ها حریمشان دریاست...
بعضی ها حریمشان یک تنگ...
حریم من شکست...
نمی‌دانم...
زنده می‌مانم...
یا...


+ نوشته شده در  شنبه 1392/12/10ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

لعنت به اون کسی که عاشقم کرد...

لعنت به اونایی که خود عوضیشون تو بغل یکی دیگست ولی .... 
یاد کثیفشون پیش ماست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/04/02ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

سلام دوستای خوبم...

شرمنده که یه مدته آپ نکردم...

سرم خیلی شلوغه ولی گاهی میام نظرهای گلتون رو می خونم...

انشالله با پست های جدید از خجالت همتون در میام...


+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/15ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

گاهی...

مرد هم که باشی گاهی کم می آوری...

مرد هم که باشی گاهی دلت هلاک یک "دوستت دارم" می شود...

گاهی دلت لک میزند برای یک تکیه گاه...

گاهی دلت لک می زند برای گریه کردن... 

گریه می کنی و یادت می افتد که از بچگی توی گوشت فرو کردند: " مرد که گریه نمی کند" و با پشت آستین چشمانت را پاک می کنی...

ولی گریه های یواشکی و شبانه چقدر سبکت می کند...

اشک باید رازداری کند...جلوی هر نامردی نباید راز دلت را فاش کند...

+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/04ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

نامرد...

یادم باشد که هیچ وقت اعتماد به کسی چون تو نکنم...

دوستم بودی یا ...؟

خنجر از پشت کار دوست نیست...

میان ما مردم قضاوت نمی کنند...

خدا قضاوت می کند...

پس دیدار ما به قیامت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/18ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

غسل باران...

خدایا...

برای جسمم غسل باران می گیرم

پاکم کن...

برای روحم کمی نفسم را عمیق تر می کشم...

آخر عطر باران را که نفس می کشم همه چیز زیبا می شود...

حتی سرما خوردگی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/11ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

جوجه ی من...

جوجه ی من...

با آن نوک زیبا و چشم های گرد مشکی معصومانه...

چقدر راحت طعمه ی پیشی ملوس همسایه مان شد...

بیچاره تازه داشت پر و بال جدیدش در می آمد...

ایندفعه سگ خریدم تا پیشی را بخورد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/11ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

درس

 درس را دوست نداشتم...

آخر گاهی صبح که بیدار می شدم از ترس مشق های نا نوشته ام فراموشت می کردم...

اما من می مردم از تو...

میخواستم خوشبختت کنم...

گاهی به خودم نهیب میزدم...

دختر فلانی که با غزل و حرف های عاشقانه خوشبخت نمی شود

من شاعر بودم و...

از ترس نان کاسب شدم...

از ترس فردا...

از ترس از دست دادن تو...

امروز فردای دیروز من است ولی ... تو را ندارم...

حالا چه کنم؟؟؟

عاشق بمانم؟

شاعر شوم؟

یا کاسب؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/11ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

کجایی کودکی؟؟

امروز داشتم با خودم شعر های بچگیم رو زمزمه می کردم...

وااااااااااااااااااااااای چه خاطره ی خوبی بود...

خاله مینا بهم یاد داده بود:

" یه روزی آقا خرگوشه    رسید به بچه موشه

موشه پرید تو سوراخ    خرگوشه گفت آخ...

وایسا وایسا کارت دارم    من خرگوشی بی آزارم

پس بیا از خونت بیرون    نمیخوای مهمون؟؟؟"

حالا من واسه خودم یه شاعر شدم ولی اون شعرا واسم یه چیز دیگست...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/05ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

برف

اینجا پر از برفه...
امروز رفتم بیرون با خودم خلوت کنم...
از شیشه ی بخار گرفته ی ماشین بیرون رو نگاه می کردم...
یاد این شعر زیبا افتادم که شاعرش رو یادم نیست:

روی آن شیشه ی تب دار تو را "ها" کردم،
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم،
شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد،
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم،
باسر انگشت کشیدم به دلش عکس تو را،
عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/15ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

داستانک _ مداد سفید

یادمه تو جعبه ی مداد رنگی هام مداد سفیدم همیشه از همه قد بلند تر بود... همیشه تو نقاشیام بیکار بود... تو بازی مداد رنگیهام روی صفحه ی کاغذ هیچ مدادی مداد سفید رو دوست نداشت و بازی نمیداد... همیشه یه گوشه نشسته بود و بقیه رو نگاه میکرد... هر کدوم از مدادا واسه خودشون برو بیایی داشتن و بازی میکردن روی صفحه ی دفتر نقاشی... ولی غافل از اینکه عمرشون زودتر تموم میشه... اینو نه مداد سفید می دونست نه مداد زنگی های دیگه...

داستان کوتاه:
سید حامد رحمتی
1380

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/10ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

اینجا

اینجا عجیب است و کسی هم دل ندارد

ساکن در این شهرم دلم منزل ندارد

وقتی که اینجا عاشقی جرم است حکمش

مرگ است اینجا عاقل و جاهل ندارد

من در جواب تو دگر جرفی ندارم

دیوانه با دیوانه که مشکل ندارد

دریای قلبم در پی ساکن ولیکن

موجش به هر سو می زند ساحل ندارد

اینجا تمام لیلیان آهن پرستند...

دیریست اینجا لیلیش محمل ندارد

اینجا دگر من با تو هم ما نیستیم چون...

آخر دگر یک با یکش حاصل ندارد

چیزی شبیه معجزه انگار رخ داد...

ای معجزه دیگر دلم قابل ندارد...


شاعر : سید حامد رحمتی

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

نیازی به تو نیست...

ساعتها میگذرد ...

به خود که مى آیم چشم هایم خیس خیس است...

مدتها گریه نکرده بودم...

خوش گذشت...

چشمانم مرا خوب همراهی می کنند...

چشمم... پا به پای دلم می آید...

پس تنها نیستم...

نیازی به تو هم ندارم...

دلم که گرفت با خودم کنار می آیم...


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/11ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

محرم

دوباره دل درون سینه ام...

شکست ...بوی آسمان گرفت...

 
و آسمان دوباره تیره شد

دلی به رنگ ارغوان گرفت

 
شبیه مادری ز قعر شب

دوباره زاری و فغان گرفت

 
دوباره دل هزار تکه شد

"بلال" شد سر اذان گرفت

 
دوباره با محرمت نسیم

و بوی سیب ها وزان گرفت

 
دوباره برگ های کل شهر

به شکل برگ ارغوان گرفت

 
دوباره شهرمان سیاه شد

دوباره قلب این جهان گرفت

 
و یاد غیرتی که مشک را

بدون دست بر دهان گرفت

 
دوباره می توان جوانی از

"علی اکبر" جوان گرفت

 
حرامی "حرمله" ز روی کین

به سوی حنجری کمان گرفت

 
و این "رقیه" ی سه ساله بود

که راس را در میان گرفت

 
چقدر دیده وقف کربلاست

چقدر دل برایتان گرفت

 
برایتان چه واژه ها کمند

ستاره را نمی توان گرفت...


شاعر سید حامد رحمتی

محرم 1390

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/07ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

هیچ شباهتی به یوسف نبی ندارم


نه رسولم


نه زیبایم


نه عزیز کرده ام

 
نه چشم به راهی دارم


فقط در چاه افتاده ام... همین...


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/04ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

آدم و حوا

بعد از آن سیب من آدم شده ام میدانی؟
همدم و یار حوا من شده ام میدانی؟

تو بگو از تو کدامین نفس عشق رسید
که من اینگونه تهی غم شده ام میدانی؟

روز اول که من آن نرگس چشمت دیدم
از دلم داغ جنون زد به سرم میدانی؟

من به ولله و احد کفر نگویم هرگز
ولی انگار خدا من شده ام میدانی؟

دوش من جرعه ای از لعل لبت نوشیدم
دلبرم باز جنون زد به سرم میدانی؟

شاعر : سید حامد رحمتی
25/5/1389

+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/25ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

عمو

آنگاه خورشید از نگاهم پاک افتاد

وقتی عمو از آسمان بر خاک افتاد
 

آری دو دستش تکیه گاه آسمان بود

وقتی دو دست از آسمان بر خاک افتاد…


شاهی به روی نیزه!!! ای وایم که دیده؟؟؟

سر روی نی اما بدن صدچاک افتاد


شاهی که قدش انتهای آسمان بود

وقتی که افتاد از نفس بی باک افتاد


خورشید خم شد تا دو دستش را ببوسد

اشکش به روی نیزه از افلاک افتاد…


یک بار دیگر اشک را با خون نوشتم

یک شعر دیگر خون شد و بر خاک افتاد


شاعر : سید حامد رحمتی

3/12/1388
+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/25ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

لب به لب

لب به لب دل از نگاهی سوخته
یاد آن روز از گناهی سوخته

روی لبهایم عطش بنشسته بود
در میان خوابگاهی سوخته

دست در دستش لبم روی لبش
در میان اشتیاقی سوخته

خیسی لبهایش اما سکر داشت
لب گرفت او از لبانی سوخته

ترس در عمق وجودش نقش بست
در عبور از منکراتی سوخته

در کناری هم کتابی از فروغ
در کنارش شمعدانی سوخته

در کنارش عاشق و شیدا شدم
در خیالم عکس ماهی سوخته

کاش میفهمید من عاشق شدم
بی وجودش از جوانی سوخته

شاعر : سید حامد رحمتی
8/8/1388
که تولدم بود
+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/25ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

این واژه های تلخ تکراریست

این واژه های تلخ تکراریست
باشد کنار اشک هم شادیست

این واژه ها از این قلم سیراند
زندانی در فکر آزادیست

آه ای رفیقان دست بردارید
ویرانگری در فکر آبادیست

شعرم کلامم از دلم برخاست
من از کلامم عشق هم جاریست

تقویم ها را دوست میدارم
تاریخ و روزم هشت آبانیست

روزم سیاه است و نمیدانم
این ماه شبهایم چه تابانیست...!!!

از عشق های پوچ بیزارم
این عشق نه این نفس شیطانیست

مجنون لیلی نیستم اما
این ماه من هم ماه کنعانیست

من عاشق دریا شدم اما
دریای قلبم از چه طوفانیست؟؟؟

فصل بهار آمد چه دلگیرم
فصل بهار من زمستانیست

با اینهمه دردم تو پنداری
حامد عجب انسان شیطانیست

این واژه های تلخ تکراریست؟؟؟
باشد کنار اشک هم شادیست

+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/25ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

سلام

سلام...

یه نفر اومده تمام مطالبم و اشعارم رو پاک کرده...

ولی میدونم دوباره میای...

من از کسی به دل نمیگیرم... حتی پسوردمم عوض نمی کنم...

ولی بدون این که رسمش نیست...

دوباره مینویسم ...

دوباره بیا...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  | 

چشمت هزار بار...

چشمت هزار بار ز چشمه ی زمزم زلال تر

انگار شده چشمم از این حس و حال تر

وقتی که شعر من از حوا شروع شد

عشق و علاقه ام به تو شد بی مثال تر

کم کم به کنج اطاق خیز می خورم

وقتی رسیدنم به تو شد هی محال تر

آخر چرا؟ و چرا؟ کیست "حامد"ت ؟؟؟

هر شب شود بالشم با این سوال تر


شاعر: سید حامد رحمتی

1389

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/12ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط سید حامد رحمتی  |